علی الحساب 2
بار خدايا،بر محمد و خاندانش درود بفرست و مرا در همه حالتوفيق ده كه ذكر جميل تو گويم و به ستايش تو بر خيزم و سپاستبگزارم،تا به آنچه از مال دنيا بر من ارزانى داشتهاى دلخوش نباشم و بهمنع تو اندوه نخورم.خوف خود شعار دلم گردان و تنم را به كارىبرگمار كه تواش مىپسندى و مرا از هر چه به من روى آورد،بهفرمانبردارى خود مشغول دار،تا چيزى كه تو را به خشم آورد به دوستىنگيرم و از چيزى كه رضاى تو در آن است خشم نگيرم.![]()
از اوونجایی که من خیلی خیلی دخمل حساسی هستم و کلا خیلی هم غر غرو !!!
توی خونه خیلی ازم حساب می برن و حواسشون هست یه وقتی یه رفتاری نباشه که من دلگیر بشم و همیشه هم به خاطر اینکه من بچه بزرگ خونه هستم وصد البته حساس و زود رنج همیشه بهترین ها
یا اولین ها
به من میرسه
خلاصه اینکه واسه خودمون در خانه اقتداری داریم ماشالله![]()
ولی چشمتون روز بد نبینه
یه شعری داره جناب حافظ الان یادم نمیاد ولی تو این مایه ها : که تو چون اهل فکر و درایتی همین گناهت بس!!!![]()
نمیشه که چشمامونو ببندیم و این میشود که کلهم تفاوتها در مورد جنس دخمل و پسمل رو خوب خوب می بینیم و درک می نمائیم
عارض بشم خدمتتون یه مادر بزرگی داریم که خیلی خیلی زن بافهم و کمالاتیه و خلاصه اینکه همه ازش تعریف و تمجید می نمایند و واسه خودش یه امپراطوری داره اساسی
این مادر بزرگ ما کلا طرفدار جنس پسر می باشد و از همون بچه گی من کارایی میکرد که خیلی خیلی حال ما رومیگرفت
البته اینم بگم که من هنوز و کماکان برای خودم در فامیل اقتداری میداشته باشم اساسی
کسی نمیتونه به من حرف زور بزنه
به قول پیشی اعتماد به نفسم خوبه ![]()
اون موقع ها که تازه این قوه اعتراض ما فرصت جولان پیدا کرده بود یه صبح عید خیلی خوب ؛ به اتفاق خانواده گرام رفتیم خونه مادر بزرگ عید دیدنی
یه پسر عمو دارم که متولد19خرداد 1360 هست و 18 روز از من کوچیکتره (نوه بزرگ فامیل می باشیم " ا ِِ هــِـم " ) هم انگاری از قبل سال تحویل اوونجا بوده
وقت دادن عیدی شد مادر بزرگ قرآنشو باز کرد و گفت از نوه بزرگ به کوچیک ، و اول برد جلو پسر عمو تعارف زد ، پسر عمو گفت که دختر عمو (بی همنورد) بزرگتره
مادر بزرگ هم گفت عیبی نداره تو پسری اول تو بردار بعد میدم بی همنورد![]()
من اینقده اوون موقع دلم شکست اشک تو چشمام حلقه زد که چقده خورد شدم و غرورم جریحه دار شد
بعدنها گله امو کردم اما مادر بزرگ زیر بار نرفت
این مادر بزرگ من یه باور قدیمی مثل همه قدیمی تر های این مرز و بوم تو ذهنش هست که معتقده سر صبح و بعد سال تحویل اولین کسی که در خونه رو میزنه و میادتو خونه باید که آقا باشه (البته از نوع خوش قدمش ) و اگه خانومی باشه نباید که در رو وا کرد![]()
حالا خدا رحمت کنه بابامو تو این جور موارد فرق نمیذاشت و اعتمادی که به من داشت به بقیه نداشت
فقط وقتی سوئیچ ماشینو به داداشم داد و اجازه تنها رانندگی کردن رو به اوون داد ولی به من نداد کلی کفری شدم و بعد اعتراضات متوالی مجبور شد به منم بده![]()
امان از این جامعه بی رحم ، امان ازاین باورهای بد ، غلط،.......
هر چی که زخم رو این دل صاب مرده است ازاین باورهاست که همه مادرای این جامعه یاد گرفتن و فکرمیکنن درسته و شده ملکه ذهنشون :" دختر باید به آستین لباسشم اعتماد نکنه ، دختر باید راست بره راست بیاد ، دختر نباید اشتباه بکنه ، دختر نباید ...... ، اما پسر اشکالی نداره ، اگه هزار هنر بزنه بازم واسش دختر خوب هست ، بازم چون پسره همه میخوانش ، در هر خونه ای در بزنه حلوا حلواش میکنن ، پسر اگه معتاد باشه اشکال نداره ترک میکنه روبه راه میشه زنش میدن ، اگه ده تا دوست دختر داشته باشه مهم نیست بازم میتونه بره یه دختر آفتاب مهتاب ندیده از تو پستوی خونه خان جون پیدا کنه و بشه عروس خونه ......."
کلهم حق و حقوق زندگی مال آقایونه و خانوما فقط کلفت بی جیره مواجب ایشونا هستن![]()
دیشب دائی بابا اومده بود خونه امون با خانومش یه سر بزنن به مادر بزرگ، سریع بلند شدن چون خسته بودن و از مغازه می آمدن وتازه خانومشون باید که شام درست میکردن
طفلی زن دائی میگه بله دیگه آقا الان میره استراحت میکنه خانوم باید تازه بره بشوره و بسابه و بروبه و آشپزی کنه بذاره جلو آقایی که استراحت کرده !
این درد تمام خانومای ایرانی ِ کارمنده ، درد تمام زنای مسلمون ایرانیه ......
ثمین جوونم موضوعی که شما مطرح کردی درد عده خیلی خیلی قلیلی از دخترای ایرانه ولی تبعیض وآزار روحی و جسمی دخترا تو خونه شامل 99% دخترای ایرانی میشه
درد یکی دوتا نیست ، این قصه سر دراز دارد.....![]()
یا سریع الرضا _
آبی ِ اهل ِ خرداد
ارکیده
سلام ارکیده جون
خب خوشحالیم که بالاخره هویتت مشخص شد
پس دوباره می نویسم
سرکار علیه خانوم ارکیده جووون
رفیق و همسایه یه کوچه بالاتر از خیابون بالای خونه ما
من خوبم شما خوب هستی رفیق؟
اوضاع و احوال بر وفق مراد می باشد انشالله
عارضم به خدمت شما دوست جون که ما (بی همنورد عزیز به تنهایی) صبحا از شنبه مورخ ۵مرداد ماه ۱۳۸۷ هجری شمسی قراره که ازخونه پیاده برویم اداره تا کمی شنگولانه بشویم و در امر خوش تیپی هم کمک حال ما باشد ایشالله
حالا از اونجایی که شما خوش تیپ میباشید و صد البته خوش تیپها هم به ورزش نیازمند می باشند
خواهشمند است در صورت علاقه و تمایل ساعت ۶:۳۰ به درب کوچه شرف یاب بشوید تا با هم افتان و خیزان تا اوون ورا برویم
شاد باشید و التماس دعا
بی همنورد و مسمومیت
امروز و همین الان قد همه دنیا دلم گرفته
احساس کنده شدن از چیزی رو دارم و بد جور دلم براش تنگ شده
خیلی خیلی دلم تنگه و نمیدونم چرا
.................................................................
جناب والی /سرکار علیه : ارکیده
میشه شما یه آدرسی نشوونی چیزی بدید ما بدونیم که کی می باشید
گفته باشم دوبار بهت لطف کردم و کامنت هاتو تایید کردم و لی دیگه از این خبرا نیست
میشه خواهش
کنم هویتتو رو کنی ؟
عرض کنم خدمتتون که سرکار علیه قله نشین ظهر روز جمعه ساعت 11به وقت ایران از خواب ناز بلند شدن و راهی آشپز خونه (به قول پترس
په په خونه ) شدن
مثل فرفره که با باد میچرخه منم بر طبق دستورات ذهن گرام هویجور میچرخیدم و می چرخیدم 
کمی زرشک به کمک مامی نازم پاک کردیم(یعنی آشغالاشو گرفتیم ) بعد من 5عدد گردو هم مغز کردم و ریختم تو مخلوط کن، سه عدد تخم مرغ مقادیری ادویه و مقادیر زیادی تره وجعفری و بادوم تره و ریحون و یه فلفل دلمه گنده
آی همه اینا با هم مخلوط شدن مث پودر
بعدشم که ریختیم تو تابه و پخت
دوتا تلفن کردم و یه تلفن هم داشتم و ماشین رو برداشتم
و رفتم دنبال دوست جونا و رفتیم مسجد توحید جهت انجام اعمال ام داوود
بعد اذون نماز جماعت برگزار شد و بعدش هم صد تا سوره حمد ، صد تا سوره توحید و ده تا هم آیه الکرسی
بعدشم که یه عالمه قرآن خوندیم : ختم انعام ، سوره اسراء، سوره کهف ، سوره لقمان و......
بعدشم که دعای ام داوود و کلی حاجت والتماس دعا
اذوون و نماز جماعت و مراسم مهم روزه بازکنی
دوستان توسط من
کلی واسه خودم ثواب جمع کردم
(مثل قحطی زده ها افتادیم به جون کوکو سبزی ها)
وقتی داشتن قران میخوندن این سه سوره اخر قران رو همه جمعیت با هم در حال زمزمه کردن بودن ، یه فضای عجیبی بود اوونجا ، یهو دلم قیلی ویلی شد اشک تو چشام حلقه زد
یاد بابام افتادم گریه کردم
"خدا رحمتش کنه"
جای همه گی خالی ، فقط ای کاش به همه مراسم اعتکاف میر سیدم
جوونم براتون بگه که بی همنورد گرامی در اثر خوردن زیاد اونشب همه اش دل درد بودن
ناهار ظهر شنبه قورمه سبزی داشتیم و نمیشد ازش گذشت ، بعد خوردن ناهار هم طبق عادت همیشه اینجانب میوه میل نمودم اوونم گلابی
عصری که منتظر تلفن شوکو بودم و به دلیل شلوغی و کارداشتن نتونست به من تل بزنه همچین وقتی دراز کشیده بودم سر دلم می سوخت (منظور همون ابتدای معده می باشد) اولش فکر کردم به خاطر بدقولی شوکو هستش که کمی عصبی شدم (آخه من خیلی روی قول و قرار ها حساس می باشم خصوصا وقتی طرف بدقولی میکنه و تازه فرصت هم نمیکنه یه خبری بده "آخه قرارمون 16:05- 16 بود و الان ساعت 16:25 بود و هیچ خبری هم نبود که نبود) 
سعی کردم زیاد خودمو حساس نگیرم وبی خیال باشم اخه اصلا حال نمیکردم ناراحتی معده هم به سرگیجه ها و کم خونی اینجانب اضافه بشه 
رفتیم قبرستون دیدن بابا![]()
بعدشم با آبجی رفتیم بازار ، آخه میخواست واسه مراسم عروسی دوست صمیمیش پارچه بخره ، منم که اهل پوشیدن لباس مجلسی تو مجالس غریبه نیستم (البته از نوع عریانش
) واسه همین یه مانتو آبی نفتی جدید خریدم و حالشو می بریم بعدنها
اوومدیم خونه و هنوز از شوکو خبری نبود که نبود(تصمیم گرفته بودم زیاد سخت نگیرم)
ساعت حدود 21:45بهش تل زدم دوبار و کماکان اینجانب پشت خطی ایشون بودیم ، یه 2مین بعد خودش تل زد و گفت خونه پدر بزرگ شب نشینی هستیم برگردم بهت تلفن میکنم و صد البته گله نمودن که چرا گوشیت خاموشه !
اونوقت بود که تازه حواسم رو جمع موبایلم کردم و فهمیدم به علت بدهی قطعش کردن (ای خدااااااا)
قبل اینکه بیام اتاقم احساس کردم که معده ام بهم ریخته است (همون پوده به زبان بیرجندی) کمی عرق نعناع نوش جان نمودیم و منتظر شفا یافتن شدیم
صبحی ساعت 5بود یهو از فشار WC از خواب بیدار شدیم ، بدو بدو ....
آهام دیگه قله نشین مسمـــــــوم میشود 
صبح هم که درگیر پرداخت قبض موبایل و وصل کردنش و باقی کارای بانکی شدیم تا 9
تو اداره هم یه بار
WCلازم شدیم و یه بار هم دیگه سر روده هایمان را گول مالیدیم و وعده خونه دادیم بهش![]()
ظهر ناهار واسه من ماست خیار پر ِ سبزی درست کرده بودن ، منم که از رو نرفتم وهمه اشو نوش جان کردم (درحد همون که میگن مثل
خوردم)
عصر قرار بود قبل رفتن به باشگاه یه سر برم پیش شوکو و همو ببینیم 
ساعت 15:50بود سرمو بلندکردم دیدم نمیتونم ازجام تکون بخورم همچین معده ام سنگینه که نگو
به شوکو مسیج زدم که نمیشه که من بیام پیشت تو اگه کاری داری منتظر من نباش ، قرارمون باشه یه وقت دیگه
مامان اومد میگه بیا بریم قبرستون ، گفتم نمیشه اونجا که WC نداره و من نمیدونم که باید چی کار کنم !
موندم خونه و خوابیدم تا ساعت 19
الان بهترم خیلی بهتر ولی کماکان دلتنگ و افسرده می باشیم (التماس دعا)
یا من اسمه دوا و ذکره شفاء _
آبی ِ اهل ِ خرداد
علی الحساب 1

دیه اش نصف دیه ی توست و مجازات" زنا"یش با تو برابر !
می تواند فقط یک همسر داشته باشد وتو در آن واحد مجاز به داشتن ۴ همسری!
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ی ولی لازم است
ولی تو هرلحظه که بخواهی به لطف قانونگذار بی هیچ اجازه ای ازدواج میکنی !
در محبسی به نام بکارت زندانیست اما تو ...
او کتک میخورد ، اما تو محاکمه نمی شوی !
او می زاید ، تو برای کودکش نام انتخاب میکنی !
او می زاید و می پرورد اما اختیار کودکش با توست !
او درد میکشد ولی تو نگرانی که نوزاد دختر نباشد !!!
او بی خوابی میکشد و تو خواب حوریان بهشتی را میبینی !
او مادر میشود اما همه جا می پرسند نام پدر ؟!!!
و هرروز و هرلحظه
او متولد میشود ، عاشق میشود ، مادر میشود ، پیر میشود و می پژمرد و میمیرد
و قرنهاست درین مملکت که او عشق میکارد وصد افسوس که کینه درو میکند !!!
رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم ....
سلام دوست جوونا

1- روز پدر و مرد بر همه آقایون و باباهای دنیا مبارک![]()
2- عید بزرگ 13 رجب بر همه مسلمونای ایرانی مبارک![]()
3- خوشبحال اوونایی که توفیق داشتن امسال برن اعتکاف ، من که این آرزو ته دلم موند ، هرچند هرسال میمونه ........قابل نیستیم دیگه ![]()
4- دلم واسه بابام تنگ شده
و از امروز میخوام گه گاهی که می نویسم از خاطره هاش بگم و از با هم بودنهامون وجر وبحث های همیشه گی ِ این پدر و دختر
میدونید آدما هرچه نسبت به رفتارها و کردارهای همدیگه بی تفاوت تر باشن بحث و جدل و دلخوری هم کمتر بینشون پیش میاد ، و هر چه بیشتر به هم علاقه مند و وابسته باشند درگیری ها هم بیشتر!!!
حالا این حکایت من و بابا بود همیشه با هم بحث میکردیم به قول مامان میگفت به بابا که از خودت مگر یکی لج بازتر ازخودت به وجود بیاد ، این دختر لنگه خودته لج باز و یه دنده و .....
البته بابام اصلا شلخته نبود ها ، همه چیش تمیز و مرتب بود ولی بالعکس یکی میخواد بیاد تو اتاق من ببینه چه خبره "شتر با بارش گم میشه "
4-5 سال پیش یادمه دقیقا مصادف با مراسم 13 رجب و روز پدر من و آبجی در اردوی ورزشی المپیاد ورزشی بانوان دانشگاه پیام نور بودیم ، وقتی تلفنی بامامان صحبت میکردم به من هشدار داد که یادت باشه به بابات تبریک بگی که یه جورایی دلخور شده که یادش نبودی این روز !!!
درسته که بهش تبریک گفتم ولی همین که اردو تمام شد و برگشتیم خونه من رفتم و تمام کتاب فروشی های شهر رو زیر و رو کردم تا بالاخره یه دیوان اشعار خیام گیر آوردم و دادم به بابا جوونم.![]()
پارسال هم که من واسه بابا یه پیراهن خریدم و با مامان هم رفتم بازار تا اوونم واسه بابا یه قواره کت و شلوار بگیره (البته انتخاب خودم بود) و من میخواستم یه ساعت مچی هم واسه بابا بگیرم که مامان گفت نمیخواد الان باشه سال دیگه
یه خوبشو براش میگیریم از اون گروون قیمتا ...
بابا پیراهنشو نپوشید با اینکه من خیلی تو انتخابش دقت کرده بودم تا با سلیقه بابام جور باشه و اندازه اش هم باشه ولی نپوشید و همین چند ماه پیش جینگیل ورداشت تنش کرد!
بماند که واسه اوون قواره چه ذوقی داشتم " دلم میخواست من ازدواج کنم وبابا اوونو تو مراسم عروسی من بپوشه و من شادی رو به تمام معنا به مامان و بابام با ازدواجم هدیه بدم ، کاری که نکردم و اوون ارزو به دل مونده "
همه اوونایی که تو این امر مقصر بودن رو نمیبخشم (درسته که ادما حق دارن واسه زندگیشون خودشون تصمیم بگیرن ولی حق ندارن یه عده رو امیدوار کنن و وعده بدن و بعد زیرش بزنن به سادگی و بی دلیل....)
بگذریم ![]()
هر وقت سیاوش قمیشی میذارم که گوش کنم یا از گوشه کنارا صدای رضا صادقی میاد یاد بابا می افتم که با اینکه تو خط آهنگ و ترانه و خواننده نبود ولی چه خوب صداشونو تشخیص میداد و دستگاه رو خاموش میکرد و میگفت ازاین ناله های خوشم نمیاد .
درخت انجیر حیاط همسایه که یه شاخه اش تو خونه ماست امسال از سرمای بی سابقه خشک شد و تازه داره از نو ریشه می دوونه و برگ کرده ، یادش بخیر هر روز ظهر بابا میرفت یه عالمه انجیر می چید و می آورد میذاشت تو کاسه میشست و همون اول سهم منو چون از همه شکمو تر بودم در بحث میوه جات به من میداد بقیه اشو هم میذاشت تو یخچال و اولتیماتوم میداد که قله نشین وای به حالت اگه بیدار شم ببینم هیچی نذاشتی اینا دیگه سهم بقیه و منه ؛ تو سهمتو خوردی (حالا من ِ شکمو و دودره باز در امر میوه نصفشو پاتک میزدم و طفلی بابا سهمش اینقده کم میشد البته خدارو شکرباقی اهل خونه زیاد نمیخوردن درنتیجه به بابا قدی که سیر بشه و به دلش نباشه میموند )
و اما امسال روز پدر :
عصر روز سه شنبه من و مامان و جینگیل و فینگیل رفتیم قبرستون ، آبجی و شوهرش هم گل به دست اوومدن سر خاک بابا
عمه ها و عمو و پیشی و گربه چکمه پوش هم بودش
با عمه جونم به این نتیجه رسیدیم که امشب بریم خونه عمو
آخه بابام روز تولد حضرت علی (ع) به دنیا اومده و واسه همین هم اسمشون علی می باشد و هرسال همه فامیل میامدن خونه ما به شیرینی خورون ، حالا امسال که بابام نیستن و جاشون خالیه بهتر دیدیم که بریم خونه عمو همه به پاس تشکر از اینهمه زحمت که تو این 9-8 ماه کشیدن و هم به تبریک و هم به پی پرسه![]()
آبجی وشوهرش رفتن که واسه پدرشوهر هدیه بخرن ، من و پیشی هم رفتیم واسه عمو جانم با هماهنگی مامان یه پیراهن خوشکل بخیریم و البته یه جفت جوراب
بعدشم که رفتیم خونه عمو

ولی ووووووووووووای از دست این مامان بزرگم که هیچ اصلا از این کاراش خوشم نمیاد ولی نمیشه به یه زن 80-70 ساله گیرداد و درستش کرد!!!
درسته که این هدیه از طرف همه امون بود و همه با هم به این نتیجه رسیده بودیم و تازه هزینه اش هم از پول گاوصندوق بابا بودش که کلیدش دست منه .
اونوقت مادر بزرگ ورداشت به عمو میگه که هر سال واسه باباش هدیه میخریده امسال چون بابا نبوده به نیابت به شما که عمو بودین داده
ووووووووووووووووووووای داشتم گر میگرفتم از این کاراشون![]()
کلا از این حلوا حلوا کردن پسرا متنفرم ، همش لجم میگیره ، اخه وقتی خدا تو قرآنش میگه سیاه وسفید و هر قوم وفرقه ای فرق نمیکنه مهم تقوا ست که شما رو از هم واسه من متمایزمیکنه ، من نمی فهمم این ملت چرا هنوز درجه ارجحیت ادما ها رو جنسیتشون میدوونن ![]()

خدایا به من توفیق اینو بده که یه روزی مادر بشم
و اوون زمان توفیق اینو بده که هیچ وقت بین بچه هام فقط به خاطر جنسیتشون
فرق قائل نشم. (آمین رب العالمین
)
شادی هاتون مستدام _
آبی ِ اهل ِ خرداد

