|
درباره وبلاگ ![]() من چله نشين بن ِ چاهم چندی... غافل ز من اين قافله ها در گذرند رفتند و دگر مسافر مصر نماند! يارب! که اگر نباشد آن واسط فيض هر رفته به چاهی به عزیزی نرسد! موضوعات آرشيو وبلاگ |
قله نشین
هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند ....
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم اینگونه که بر میآید:
آ بی حد ِ عزیز زحمت کشیدن تفأل زدن به دیوان خواجه واسم ، و جناب شبح هم شرح فال و معنی اون رو برام کامنت گذاشتن فال قشنگیه و حال این روزای منه مممنون از هر دو
از بهزاد بدم اومده ، از اینکه میخواد حماقتشو با "خفه شو" گفتن بپوشونه یعنی هدف تلوزیون از این سریال چیه ؟ کسی میدونه ؟ اگه فکر میکنید حس فی می نیست ی م گل کرده ، عمری باشه ! من کلا ً از اون دسته دخترام که زیاد با دخترا مچ نمیشن ، و تعداد قهر و دعواهام با دخترا بسی بیشتر از پسرا می باشد اما ...... من حق ندارم حماقت کنم ، اشتباه کنم ، خطا کنم ، بعد از بقیه طلبکار باشم یکی نیست بگه آقای بهزاد بی شعور بهتر نبود قبل اینکه 2000 سکه مهر زنت بکنی و قبل اینکه پلهای پشت سرتو خراب کنی ، قبل اینکه چشمتو رو همه چی ببندی و دهنتو وا کنی ، خوب تحقیق میکردی ، پرس و جو میکردی تو که زن آدم کش دوست نداشتی ، تو که زن کلاهبردار نمیخواستی ، تو که زن دهن بین نمیخواستی چرا "یلدا" رو گرفتی؟ نمیدونستی ؟! خب پس دندت نرم ، حقت همینه ، میخواستی حساب شده عاشق میشدی 90درصد مردها این طوری اند ، حماقت ، جهالت ، خریت و خنگی شونو پشت داد و قال و زور ِ بازوشون پنهان میکنن ، فکر میکنن اگه گفتن خفه شو و طرف سکوت کرد یعنی که برگ برنده دوباره اومده تو دستشون بهزاد رو وقتی به مهتاب "نه" گفت دوست داشتم ، از اینکه نذاشت یه ازدواج فامیلی ِ دیگه به بن بست برسه ، از اینکه نخواست یه دختر دیگه قربانی ِ احترام و رودر بایستی های خانوادگی بشه ، از اینکه حرف دلشو زد بهزاد رو دوست داشتم وقتی جلو همه قد علم کرد و نخواست ازدواج قبلی ِ زنش مانع ِ عاشقیش باشه بهزاد رو دوست داشتم وقتی لگد زد به دم ودستگاه دکتر ِ نی نی کُش اما از این بهزاد که سر زنش داد میزنه بدم میاد ، از این بهزاد که زنشو زندانی کرده، از این بهزاد که میخواد طلاق بده ، از این بهزاد که .......... که یاد نداره اونقده محیط رو آروم کنه تا دختر ترسیده و درمونده حرفشو بزنه بدم میاد از این بهزادی که خیلی بچه ننه است ، خیلی لوس و نُنر هست از این بهزادی که فکر نمیکنه و چشمش به دهن "اتابک" ی هست که یه بار نامردی کرده از این بهزاد که میخواد از یه سوراخ دوباره گزیده بشه آقای کارگردن ، آقای تهیه کننده ، آقای نویسنده (شایدم همه اشون خانوم باشن ) ،چرا به جووونای ما بزرگ شدن یاد نمی دین ، چرا همه اش جوون این جامعه رو خورد میکنید وحماقت شونو به رخ میکشین چرا هیشکی درس زندگی به مـــــــــا یاد نمیده پ.ن : سریال دلنوازان رو دوست ندارم چون باعث میشه من به سفره شام خانواده برسم و بخورم و 2 کیلو چاق بشم مسأله 53ـ آب مضاف كه در اوّل این بحث معنى آن گفته شد مانند گلاب و آب میوه، چیز نجس را پاك نمى كند و نیز وضو و غسل با آن صحیح نیست. مسأله 54ـ هرگاه آب مضاف با چیز نجسى ملاقات كند نجس مى شود، مگر در سه صورت: مسأله 55ـ هرگاه آب مضاف نجس، با كر یا آب جارى، چنان مخلوط شود كه دیگر به آن مضاف نگویند، پاك مى شود. مسأله 56ـ هرگاه آبى مطلق بوده، شك كنیم مضاف شده یا نه ـ مانند سیلابهایى كه نمى دانیم به آن آب مى گویند یا نه ـ حكم آب مطلق را دارد، یعنى مى توان چیزهاى نجس را با آن شست و وضو گرفت و غسل كرد، امّا بعكس اگر آبى مضاف بوده، شك داریم مطلق شده، حكم آب مضاف را دارد. خبر اومد ز یارم سر اومد انتظارم.... خب به سلامتی و میمنت بعد 57 روز به آغوش گرم خانواده بازگشت ، سرباز دلیر اسلام متین السلطنه ، با یه من ریش و پشم و قدی بس رشیدتر از گذشته و هیبتی زبانزد در آغوش مادر بغض کرد و مادر برایش اسفند دود نمود و .... البته یه نکته غمگولانه هم در این دیدار بود که به جای بیرجند ، روی برگه اعزام به ادامه خدمت ایشون نوشته شده بود بجنورد البته ما امیدمان را از دست ندادیم و همان نیمه شب دیشب به خانه ی عمویمان زنگیدیم که یالله برو به بابای انریکو گله بکن که سفارشات شما کارساز نبوده و دومرتبه لطف و زحمت به خرج دهید و برگه اعزام متین را مورد بازبینی و تقسیم مجدد قرار دهید خلاصه شبی بود دیشب ، تا دیر وقت صدای مادر و دو پسر به گوش میرسید که نقل خاطرات میکردن البته بگم که انگاری متین بهش سخت نگذشته و به قول معروف بخور و بخواب بوده براش حال منم اگه کسی جویا هست ، عارضم خدمتتون که بدک که چه عرض کنم خوبم نه خیلی زیاد اما اونقدی هست که به جای آه و ناله بگم شکرت خدایا متین گویانه : از 1000 و اندی سرباز آموزشی ِ پادگان شهید قاضی طباطبایی فقط 100 نفر در محل تولدشان به خدمت گرفته نشدن که یکی از اونا متین بوده ، از بین 1000 و اندی سرباز که روز ورود وسایل تحویل میگیرن باید کفشای داداش ما لنگه به لنگه باشه ، شانس رو حال میکنید؟ پ.ن : امروز تا الان 50 نفر از وب من بازدید کردن اونوقت فقط 2 تا کامنت داشتم ! خب میگید من الان چه کاری بهتر از این میتونم بکنم چهارشنبه 13 آبان1388 :: 9:3 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
* فقط و فقط مطلب طنز هست و هیچ گونه اهانت و این چیزا نیست . جالب بخونید تا آخر
رییس یک کارخانه بزرگ معاون شیرازی خود را احضار و به او می گوید
"روز دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد. نظر به اینکه چنین پدیده ای هر 78 سال یکبار تکرار می شود، به همه کارگران ابلاغ کنید که قبل از ساعت 7، با بسر داشتن کلاه ایمنی، در حیاط کارخانه حضور یابند تا توضیحات لازم داده شود. در صورت بارندگی مشاهده هالی با چشم عریان (غیر مسلح) ممکن نیست وبهمین خاطرکارگران را به سالن نهارخوری هدایت کنید تا از طریق نمایش فیلم با این پدیده شگفت آشنا شوند". معاون شیرازی خطاب به مدیر تولید آبادانی: "بنا بدستور جناب آقای رییس، ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالای کارخانه طلوع خواهد کرد. در صورت ریزش باران، کلیه کارگران را با کلاه ایمنی به سالن نهار خوری ببرید تا فیلم مستندی را درباره این نمایش عجیب که هر 78 سال یکبار در برابر چشمان عریان اتفاق می افتد، تماشا کنند". مدیر تولید آبادانی خطاب به ناظرلر: "بنا بدرخواست آقای معاون، قرار است یک آدم 78 ساله هالو با کلاه ایمنی و بدن عریان در نهارخوری کارخانه فیلم مستندی درباره امنیت در روزهای بارانی نمایش دهد". ناظر لر خطاب به سرکارگر ترک: "همه کارگران بایستی روز دوشنبه ساعت 7 لخت و عریان در حیاط کارخانه جمع شوند و به آهنگ بارون بارونه گوش کنن". سرکارگر غضنفر خطاب به کارگران :"آقای رییس روز دوشنبه 78 سالش میشود و قرار است در حیاط کارخانه و سالن نهار خوری بزن و بکوب راه بیفته و گروه هالو پشمالو برنامه اجرا کنه.هرکس مایل بود میتونه برهنه بیاد ولی کلاه ایمنی لازمه ". سه شنبه 12 آبان1388 :: 10:20 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
گاهی ما آدما نیاز به تلنگر داریم ، نیاز داریم یه جوجه شازده قصر کاغذی مونو خراب کنه کلاً از اون دسته آدمایی هستم که به ندرت قهر میکنن و تعداد آدمایی که به زندگی من راه پیدا کردن اما حذف شدن از انگشتای دست هم کمترن درسته شاید آدمای کمی وارد شدن ! یه دختر همسایه دیوار به دیوار حذف شد فقط به این دلیل که ترسید به مامانش بگه دوست پسر داره و گذاشت تا مامانش بیرحمانه همه ی تقصیرا رو گردن من بندازه (از ادمای ترسو بدم میاد) یه هم کلاسی ِ دوران دانشجویی حذف شد چون شبیه گربه بود ، بی حقوق ! یه همکار چند سال پیش حذف شد چون لبخند تمسخر آمیز روی لبهاش تا سرحد جنون آتیش حسادت منو شعله ور می کرد یه سری آدما هستن به محض دیدن برق نگاهشون یه علاقه نسبی در دلت جرقه میزنه ، و همین جرقه کافیه تا من رد روشنایی رو دنبال کنم و اونقده فوت کنم تا شعله ها زبانه بکشه تا همه ببین امروز آلیس نیست ، رادیو روشنه و من تو اتاق تنهام و سکوت کردم ، به خاطر قضیه مهمونی و بی احترامی دوستان به من کمی با همکارای اداره در حالت استند بای هستم ، تلفن آنت زنگ میخوره چشمک پشت خطه و من یهو به ذهنم میرسه شاید اشکال از منه ! اینکه من این روزها با همه ی خانومای اداره تقریباً دلخورانه و پـُلُت هستم شاید مقصر منم ! شاید کار من اشکال داره ! یاد حرف دکتر می افتم : تو بی نقصی ، تو خیلی خوبی ، فقط زیادی ایده آلیست هستی ، همه چی با معادلات منطقی حل نمیشه دختر خوب.... یه کمی تمرکز و انجام امور محوله ی اداری باعث میشه من جواب سؤالمو پیدا کنم : من مشکلی ندارم فقط اینبار تو فیلم دوستی نقشی که به من محول شده بود رو خوب بازی نکردم ! یه سری آدم آفریده شدن تا منت بکشن ، یه سری آدم آفریده شدن تا منتشونو بکشن حالا نقش من تو این سریال بخشش ، پیش قدم شدن واسه حل کدورتها ست و الان یک ماه میشه من تصمیم گرفتم نقشمو خوب ایفا نکنم ، به هر قیمتی شده تنها پسر خاله میدونه من چی میگم ، معذرت خواهی بی معذرت خواهی حتی اگه مقصر 100% باشی این روزا شدیداً دوست جدیدم آرزووووست خیلی خنده دار بود ، دیروز تو باشگاه من خلاف جهت عقربه های ساعت میدویدم و نارنجی موافق عقربه ها ، هرچند ثانیه از جلو هم رد میشدیم و هر دو خودمونو به اون در میزدیم ،من حتی تو کودکی هم اینجوری با کسی قهر نکرده بودم و رو برنگردونده بودم ، خودم از خودم در تعجب بودم این روزا آدم خیلی کثیفی شدم، از غیبت کردن لذت میبرم ، ازخبرچینی ، لج و لجبازی ، نقل قولهای ِ بحث بر انگیز و......... اما باور کنید هیچ عذاب وجدان هم ندارم تازه دیشب زنگ زدم به مهلا و لو دادم بچه ها همچین خوششون نمیاد تو مهمونی هامون حضور داشته باشه ، اگه یه روزی رفتم خونه اشون حتماً درمورد با کفش رو فرشا راه رفتنش هم خواهم گفت که بچه ها خوششون نیامده بذار خانومای اداره بگن عجب الاغی هست ترگل اینجوری منم فردای قیامت زبونم جلو خدا درازه که : دیدی اینا هم کم پشت سر من حرف مفت نزدن ، با هم بی حساب کتابیم ها ، چیه ؟! فکر کردی از قله نشین بودنم فاصله گرفتم؟ نه جان دلم ! من هیچ فاصله ای حس نمیکنم ، خیلی چیزا تو دنیای آدما جاشونو عوض کردن ، قله اما جابجا نمیشه ، هست فقط این قله نشین هست که تصمیم گرفته با هر آدمی مثل خودش رفتار کنه بذار همه نگن چه دختر خوبی بذار اونی که لیاقت داره فقط بگه چه دختر خوبی من دلم میخواد خوبی هامو مخصوص یه عده آدم خوب بدونم و آدم بدا چیزی عایدشون نشه از قدیم گفتن خلایق هر چه لایق پ.ن : فکر کنم وقتشه تجدید فراش کنم ! دوستایی که از دوستی باهاشون لذت می برم ولی این روزها راه رفت و آمدمون سد شده همه اشون جفت اختیارکردن و جوجه به دندون می کشن ، وقت اون رسیده که تکونی به خیلی از باورهام بدم از انجمن دختران ترشیده بوی خیر نمیاد راستی نگفته بودم از دیشب خیلی خوشحالم ، آخه امروز37 ُ مین روز از چله نشینی ِ منه ، دقیقاً دیشب 36 روز بود که من اشتباهی که مدت زیادی بود گریبانگیرم شده بود و تقریباً بهش معتاد شده بودم رو تکرار نکردم ته حسابم رو بچلونم 7هزار برام میمونه ، بی خیال قبض موبایل ، امروز عصر با اقلیما قرار ملاقات دارم ، میخوایم بریم صفا-سیتی ، میخوام خودمو به یه عصرانه محشر دعوت کنم ، برا خودم جشن بگیرم باید تکلیف این 199 هزار تومان اضافه پرداختی شرکت مس رو مشخص کنم ، کسی تو حسابداری شون گوشی رو بر نمیداره ، واقعاً که .... آلیس نیست و من ده روز فرصت دارم تا تمرین کنم شاید از شر ّ این پر حرفی ِ ذاتی خلاص بشم هر کی دلش خواست میتونه واسه من نسخه بپیچه ، این روزها شدیداً بی کار و بی عار می باشم و یه خروار کتاب و سریال و فیلم ندیده تو اتاقم هست من بابامو میخوووووووووووووووام باتشکر - ارادتمند همه ی شما ترگل
مسأله 21ـ آب یا «مطلق» است یا «مضاف». آب مضاف آبى است كه به تنهایى به آن آب گفته نشود، مثلاً بگویند «آب میوه»، «آب نمك» و «آب گل»; امّا آب مطلق آن است كه مى توان بدون هیچ قید و شرطى به آن آب گفت; مثل آبهاى معمولى.
دوشنبه 11 آبان1388 :: 8:58 قبل از ظهر :: نويسنده : ترگل
در این که من دختر زبون درازی هستم و اصولاً تو کارایی که به من مربوط نیست دخالت میکنم و صد البته ضربه های سنگینی هم خوردم شکی نیست
ادامه مطلب ... شب حنا بندون به یاد سه سال پیش من و آبجی تو یه اتاق خوابیدیم ، خطای موبایل خراب بود و مسیج رد و بدل نمیشد ، منم منتظر یه خبر مهم از شوکو بودم ، هرچی به گوشیش زنگ میزدم یا اون زنگ میزد از ارسال مسیج خبری نبود آخرش نصف شبی مجبور شدم به صورت مکالمه تلفنی جواب سوالم رو بگیرم ، آخه پول لازم بودم و تو این شرایط میشه به یه دوست که حساب بانکیش فول هست تکیه کرد ترنم مشغول کارای خودش بود ، بالاخره عروس خانوم بود و باید خوشکل مشکل جلو مهمونا حاضر میشد !
فکر کنم ساعت حدود 2بامداد بود که بالاخره خوابم برد و صبح ساعت 8از خواب پاشدم و باز روز از نو روزی از نو سینا اومد دنبال ترنم که برن مزون و از اونجا هم آرایشگاه ، منم رفتم تا لباسی که دیروز عصر خریده بودم و سایزم نبود رو پس بدم ، تو مسیر وقتی در حال گرفتن پول از بانک و تعویض با ایران چک و خرید یه سری خرت و پرت بودم ، یهو چشمم اوفتاد به مانتو که خیلی خوشکل بود، مخمل مشکی ، یه جور مانتو مجلسی بود ، دیدم قیمتش مناسبه "19هزار" سریع دست به جیب شدم و خریدمش بعدش رفتم با ترنم آرایشگاه ، من نشستم تا ابروهامو ژیگول کنم ، ترنم هم مشغول بود با موهاش وقتی سینا اومد لباس ترنم رو بیاره منم باهاش رفتم خونه طفلک سینا و معین در مسیر آرایشگاه، خونه ، تالار در رفت و آمد بودن ساعت 16:40 دقیقه بالاخره کار موهای بنده به اتمام رسید و با لباس پر از چین و کفش 10 سانت پاشنه نشستم پشت فرمون به سمت آتلیه ، خدا وکیلی شما بگو 25هزار ریختم تو دخل آرایشگره اونوقت نرم دوتا عسک خوشمل از خودم بگیرم؟ وقتی رسیدم خونه دیدم برقا روشنه ،هیشکی خونه نیست و تلوزیون هم مشغول گزارش بازی پرسپولیس ! معین اومد دنبالم منو رسوند تالار بالاخره از ساعت 18:30 به بعد کم کم مهمونا سر رسیدن و جلسه گرم شد عروس و داماد با کـِـل کشیدن مادر داماد و باقی اطرافیان وارد مجلس شدن و هی من و مامان داماد رو سرشون پول می ریختیم و همراهی شون میکردیم بزن و بکوب شروع شد ، گروه ارکست استارت زدن اولین آهنگ یه موسیقی محلی بود که خانومای مسن مجلس اومدن وسط سالن و رقص محلی بیرجند رو اجرا کردن بعدش یه سری آهنگای دوب دیس که عروس و داماد رقصیدن بعدش بابا کرم که داماد و عمه شون رقصیدن بعدش دست دست داماد مرخص مجلس زنونه شد و خواهر عروس که من باشم رو کشون کشون آوردن وسط سالن که باید برقصی ، منم که از بابای هیراد اجازه نگرفته بودم محال بود تکون بدم خودمو یهو دیدیم از سالن آقایون صداهایی می آد ، فکر کنم میخواستن آهنگ زیبا ومفرح "خاطرات شمال" حمیرا رو بذارن ، یهو گذشته های نه چندان دور در ذهنها تداعی کرد خاطرات سفر ِ پرماجرا ی شمال تابستون 88 ، که میدونم نصفه مونده اما همین امروز و فردا تکمیلش میکنم مراسم پر ملات اهداء هدایا شام جوجه کباب با ماست و نوشابه (البته من خودم بودم که داماد دوغ سفارش داد اما مدیریت سالن با سلیقه خودش دوغ رو به نوشابه تغییر داده بود!) در مراسم عروس کشون هم آقای معین میخواستن دوستان گرام رو همراهی کنن سویچ ماشین رو دادن به ما که یه طوری خودمونو برسونیم خونه ، منم رفتم سوار ماشین عمه شدم ، مامان هم سوار ماشین دائی و 206 هم ارزونی خود خان داداش آخی جای متین خالی به قول دائی سعید این که عروس کشون نبود ، دزد و پلیس بازی بود ،بس آقای داماد سریع می روندن و ملت هم دنبالشون بین راه عمه حالش بهم خورد و ما که برگشتیم خونه برای خداحافظی عروس با مامانش تو خونه یه مراسم بزن و بکوب دیگه راه اوفتاد که خیلی جالب بود دوستای معین با آهنگ "بیا بریم دبی دبی " شروع به حرکات موزون کردن و صد البته همخونی میکردن به این صورت : بیا بریم فریز *فریز ، چه جائیه ، شباش عجب هوائیه ، آب فریز آب وطن ...... یکی از دوستان معین هم معذرت خواهی کرد که نتونسته زیاد برقصه فقط به این دلیل که هنوز چهلم پدربزگش تمام نشده مامان که موند خونه ، اما من و معین رفتیم و تا تو خونه عروس رو همراهی کردیم و بعدش هم خداحافظ و اومدیم خونه ، تا ساعت 2 با مامان و معین گفتمان میکردیم * : فریز روستای پدر بزرگ مامان و بابا |
||